Toggle stanza 1
دولت نه به زور است و به زاری چه توان کرد
1

دولت نه به زور است و به زاری چه توان کرد

با بنده نداری سر یاری چه توان کرد

2

من بر سر آنم که کنم جان به فدایت

آری سر وصلم چو نداری، چه توان کرد

3

صبر است دوای دل بیچاره محزون

ای دل، چو تو بی صبر و قراری، چه توان کرد

4

ای مردمک دیده، اگر تیغ فراقش

خون جگرت ریخت به زاری چه توان کرد

5

بی یاد تو یک لحظه نفس می نزنم من

ای دوست، گرم یاد نداری چه توان کرد

6

گر بنده بیچاره نوازند، توانند

وز نیز برانند به زاری چه توان کرد

7

جان در سر و کار تو کند خسرو بیدل

لیکن تو به آن سر چو نداری، چه توان کرد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور