غزل شمارهٔ 326

Toggle stanza 1
شب فراق سیاه و مرا سیاه تر است
1

شب فراق سیاه و مرا سیاه تر است

که شام تا سحرم زلف یار در نظر است

2

چگونه تیره نباشد رخم که شمع مراد

نمی فروزد ازین آتشی که در جگر است

3

مگو که چند شوی بی خبر ز مستی عشق

کسی که مستیش از عشق نیست بی خبر است

4

هر آن بلا که رسد از بدان رسد همه را

ز نیکوانست مرا هر بلا که گرد سر است

5

نفیر و ناله خلق از جفای خار بود

اگر ز بلبل پرسی جفای گل بتر است

6

به تشنگی بیابان عشق شد معلوم

که سایه نشین سلامت نه مرد این سفر است

7

به پای بوس هوس بردنم فضول بود

همین بس است که بالینم آستان در است

8

مگو که گر بکشد عشق مات، عیب مگیر

چه جای عیب که خود عشق را همین هنر است

9

تو مست بودی و خسرو خراب تو سحری

گذشت عمر و هنوزم خمار آن سحر است

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور