Toggle stanza 1
از بس که ریخت چشمم بهر تو خون تیره
1

از بس که ریخت چشمم بهر تو خون تیره

کم ماند بهر گریه در چشم من ذخیره

2

چشم مقامر تو از بس دغا که دارد

مالیده صبر ما را همچون سفوف زیره

3

ای من غلام آن لب کان را اگر چه بیند

پر گمشده فرشته همچون مگس به شیره

4

آباد بر تو، جانا، کز کشتن عزیزان

وه کو خراب کرده آباد صد خضیره

5

از آفتاب دیدن گر چشم خیره گردد

شد آفتاب چشمم از دیدن تو خیره

6

گر شانیم بر آتش گویی نشینم او را

فرضم بود نشستن در قعده اخیره

7

افگنده روز بختم سایه برین شب من

ورنه شبم چنین هم نبود سیاه و تیره

8

این ناله های زارم بشنید، گفت «خسرو

ز آن تو نیستم من زحمت مبین و حیره »

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور