غزل شمارهٔ 1744
Toggle stanza 1از بس که ریخت چشمم بهر تو خون تیره
11
از بس که ریخت چشمم بهر تو خون تیره
کم ماند بهر گریه در چشم من ذخیره
22
چشم مقامر تو از بس دغا که دارد
مالیده صبر ما را همچون سفوف زیره
33
ای من غلام آن لب کان را اگر چه بیند
پر گمشده فرشته همچون مگس به شیره
44
آباد بر تو، جانا، کز کشتن عزیزان
وه کو خراب کرده آباد صد خضیره
55
از آفتاب دیدن گر چشم خیره گردد
شد آفتاب چشمم از دیدن تو خیره
66
گر شانیم بر آتش گویی نشینم او را
فرضم بود نشستن در قعده اخیره
77
افگنده روز بختم سایه برین شب من
ورنه شبم چنین هم نبود سیاه و تیره
88
این ناله های زارم بشنید، گفت «خسرو
ز آن تو نیستم من زحمت مبین و حیره »
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

