Toggle stanza 1
خبرم شده ست کامشب سر یار خواهی آمد
1

خبرم شده ست کامشب سر یار خواهی آمد

سر من فدای راهی که سوار خواهی آمد

2

به لب آمده ست جانم، تو بیا که زنده مانم

پس ازان که من نمانم، به چه کار خواهی آمد؟

3

غم و غصه فراقت بکشم چنان که دانم

اگرم چو بخت روزی به کنار خواهی آمد

4

دل و جان ببرد چشمت به دو کعبتین و زین پس

دو جهانت داد اگر تو به قمار خواهی آمد

5

منم و دلی و آهی ره تو درون این دل

مرو ایمن اندرین ره که فگار خواهی آمد

6

رخ خود بپوش، اگر نه رقم منجمان را

ز حساب هشتم اختر به شمار خواهی آمد

7

می تست خون خلقی و همی خوری دمادم

مخور این قدح که فردا به خمار خواهی آمد

8

همه آهوان صحرا سر خود نهاده بر کف

به امید آنکه روزی به شکار خواهی آمد

9

کششی که عشق دارد نگذاردت بدین‌سان

به جنازه گر نیایی به مزار خواهی آمد

10

به یک آمدن ببردی دل و جان صد چو خسرو

که زید اگر بدینسان دو سه بار خواهی آمد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور