غزل شمارهٔ 1303
Toggle stanza 1من کشته روی یار خویشم
11
من کشته روی یار خویشم
در مانده روزگار خویشم
22
زین غم که به کس نمی توان گفت
شبهاست که غمگسار خویشم
33
در خون خود ار نباشمت یار
پس یار تویی که یار خویشم
44
ساقی، بده آن قدح مرا، زانک
من سوخته خمار خویشم
55
یاران چو قرار و صبر جویند
از من نه که برقرار خویشم
66
ای ناصح من که می دهی پند
می گوی که من به کار خویشم
77
گویند که، خسروا، چه نالی؟
من فاخته بهار خویشم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

