Toggle stanza 1
دوش لعل تو مرا تا به سحر مهمان داشت
1

دوش لعل تو مرا تا به سحر مهمان داشت

مرده هجر ز بوی تو همه شب جان داشت

2

روی تو دیدم و شد درد فراموش مرا

سینه کز ناوک هجرت به جگر پیکان داشت

3

دل من، گر چه به بیداد شد از زلف تو تنگ

ملک او شد که ز سلطان رخت فرمان داشت

4

باز با زلف تو بدخو شد و اینک پس ازین

دل دیوانه به زنجیر نگه نتوان داشت

5

سوزش سینه من دید و کنارم نگرفت

که هنوز این تن بد روز تب هجران داشت

6

ای که گویی تو که در پیش صنم سجده چه شد

این بدان گوی که آن دم خبر از ایمان داشت

7

جان که از کوی تو بگریخت شبش خوش بادا

جای او یار نگهداشت که جای آن داشت

8

نظری کردم و دزدیده مرا جان بخشید

کز رقیبان خنک دزدی من پنهان داشت

9

خسرو امشب شرف بندگی جانان یافت

مگس امروز سر مایده سلطان داشت

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور