غزل شمارهٔ 97
Toggle stanza 1بی روی تو خوش کردم من تلخی هجران را
11
بی روی تو خوش کردم من تلخی هجران را
با شربت دیدارت بدخو نکنم جان را
22
از بس که دل خلقی گم شد به زنخدانت
خون پر شود ار کاوند آن چاه زنخدان را
33
دی شانه زدی گیسو، افتاد بسی دلها
گرد آر دمی آخر دلهای پریشان را
44
در جیب وجود کس نگذاشته ای نقدی
یک لطف بکن زین پس مگشای گریبان را
55
تو می روی و دلها دنبال دوان هر سو
چون خلق که بشتابد نظاره سلطان را
66
بدبخت دلی دارم، دیوانه بت رویان
یا رب که مباد این دل هندو و مسلمان را
77
گویند که از خوبان بدنام شدی خسرو
چون دل نکند فرمان، خسرو چه کند آن را
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

