Toggle stanza 1
بی روی تو خوش کردم من تلخی هجران را
1

بی روی تو خوش کردم من تلخی هجران را

با شربت دیدارت بدخو نکنم جان را

2

از بس که دل خلقی گم شد به زنخدانت

خون پر شود ار کاوند آن چاه زنخدان را

3

دی شانه زدی گیسو، افتاد بسی دلها

گرد آر دمی آخر دلهای پریشان را

4

در جیب وجود کس نگذاشته ای نقدی

یک لطف بکن زین پس مگشای گریبان را

5

تو می روی و دلها دنبال دوان هر سو

چون خلق که بشتابد نظاره سلطان را

6

بدبخت دلی دارم، دیوانه بت رویان

یا رب که مباد این دل هندو و مسلمان را

7

گویند که از خوبان بدنام شدی خسرو

چون دل نکند فرمان، خسرو چه کند آن را

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور