غزل شمارهٔ 391
Toggle stanza 1خنده هرگز دهنی همچو دهان تو نیافت
11
خنده هرگز دهنی همچو دهان تو نیافت
سخن ار آب نشد طعم زبان تو نیافت
22
دیده باریکی عالم همه موی اندر موی
دید، لیکن سر مویی چو میان تو نیافت
33
با چنین حسن و لطافت که تویی، دیده دهر
سوی که دید که آن را نگران تو نیافت
44
پسته کو تنگ دهان بود دهان بسته بماند
خویش را دید که هم سنگ دهان تو نیافت
55
به گه صبح چو گل خنده زنان می رفتی
باد هر چند که بشتافت نشان تو نیافت
66
گل به گلزار در از تابش خورشید بسوخت
زان که او سایه ای از سرو روان تو نیافت
77
پای خسرو خلش از خار جفا بار نداشت
تا سرش ریخته در پای عنان تو نیافت
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

