Toggle stanza 1
خیالی کرده‌ام وین از خیال خود نمی‌دانی
1

خیالی کرده‌ام وین از خیال خود نمی‌دانی

ز ابرو پرس اگر جور هلال خود نمی‌دانی

2

نهادی سنبله بر مشتری و می‌کشی خلقی

منت آگه کنم گر تو وبال خود نمی‌دانی

3

ز جولان سمندت دور بادا چشم بد گرچه

صف موران مسکین پایمال خود نمی‌دانی

4

مه دوهفته می‌خوانی رخ خود را و من چون مه

همی‌کاهم که در خوبی کمال خود نمی‌دانی

5

مگو ای شاخ خلق از دیدنم بهر چه می‌میرند

تو یعنی از بلای زلف و خال خود نمی‌دانی

6

دمی با مردم دیده نشستی پس دم دیگر

اگر زین هم نشینی بد ملال خود نمی‌دانی

7

بخواهد رفت ناگه جان . . . خود درین خسرو

که حالی در چنین نظاره حال خود نمی‌دانی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور