Toggle stanza 1
با تو در سینه جان نمی‌گنجد
1

با تو در سینه جان نمی‌گنجد

تو درونی از آن نمی‌گنجد

2

ناتوانم ز عشق و هیچ علاج

در دل ناتوان نمی‌گنجد

3

تنگ دارد دل مرا که در او

جز تو کس، ای جوان، نمی‌گنجد

4

آنچنانی نشسته اندر دل

که نفس هم در آن نمی‌گنجد

5

می‌نگنجی تو در میانهٔ جان

لیک جان در میان نمی‌گنجد

6

غم تو آشکار خواهم کرد

چه کنم، در نهان نمی‌گنجد

7

عشق در سر فتاد و عقل برفت

کاین دو در یک مکان نمی‌گنجد

8

تا که خسرو زبان گشاد از تو

سخنش در جهان نمی‌گنجد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور