Toggle stanza 1
عاشق و دیوانه ام، سلسله یار کو
1

عاشق و دیوانه ام، سلسله یار کو

سینه ز هجران بسوخت، شربت دیدار کو

2

گر چه گلستان خوش است، ورچه چمن دلکش است

آن همه دیدم، ولی آن گل رخسار کو

3

ناله هر عاشقی از دل افگار خویش

از من مسکین مپرس کان دل افگار کو

4

نقش من بت پرست هست به کشتن سزا

تیغ سیاست کجاست، بازوی این کار کو

5

آه که دعوی عشق، پس غم جان، چون بود

دوستی جان گرفت، دوستی یار کو

6

وه که جمالی چنان روزی این چشم نیست

دیده بیدار هست، دولت بیدار کو

7

بر سخن درد ما گوش نهد گر چه یار

خسرو بیچاره را طاقت گفتار کو

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور