Toggle stanza 1
رسید باد صبا تازه کرد جان مرا
1

رسید باد صبا تازه کرد جان مرا

نهفته داد به من بوی دلستان مرا

2

بخفت نرگس و فریاد کم کن، ای بلبل

کنون که خواب گرفته است ناتوان مرا

3

صبا سواد چمن را چو نسخه کرد بر آب

به گل نمود که بنگر خط روان مرا

4

مرا گذر به گلستان بس است، لیک چه سود

که سوی من گذری نیست گلستان مرا

5

گمان همی بردم کز فراق او بزیم

غم نهفته یقین می‌کند گمان مرا

6

نشان نماند ز نقشم، کجاست عارض او

که در کشد قلم این نقش بی‌نشان مرا

7

فغان من ز کجا بشنود به گوش آن شوخ

که خود نمی‌شنود گوش من فغان مرا

8

پرید جانب او مرغ روح و با من گفت

که من شدم، تو نگه دار آشیان مرا

9

خوش آن دمی که در آید سپیده‌دم ز درم

پر از ستاره و مه ساخت خانمان مرا

10

سرم برید و به دستم نهاد و راه نمود

که خیز و زو سر خود گیر و بخش جان مرا

11

نهاد بر لب من لب، نماند جای سخن

که مهر کرد به انگشتری دهان مرا

12

رو، ای صبا و بگو سرو رفته را، باز آی

به نوبهار بدل کن یکی خزان مرا

13

اسیر زلف ویم با خودم ببر، ای باد

وگرنه زاغ برد با تو استخوان مرا

14

ز رفتن تو به جان آمدم، نمی‌دانم

که رفتنت ز کجا خاست بهر جان مرا

15

دل شکستهٔ خسرو به جانب تو شتافت

غریب نیست، نگه دار میهمان مرا

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور