غزل شمارهٔ 14
شاعر: امیرخسرو دهلوی
Toggle stanza 1بهر شکار آمد برون کژ کرده ابرو ناز را
11
بهر شکار آمد برون کژ کرده ابرو ناز را
صانع خدایی کاین کمان داد آن شکارانداز را
22
او می رود جولان کنان وز بهر دیدن هر زمان
جانها همی آید برون، صد عاشق جانباز را
33
تا کی ز چشم نیکوان بر جان و دل ناوک خورم
ای کاش تیری آمدی این دیده های باز را
44
خلقی به بند کشتنم وین دیده در غمازیم
من بین که بهر خون خود دل می دهم غمّاز را
55
عاشق که می سوزد دلش از طعنه باکش کی بوَد
شمعی که آتش می خورد آتش شمارد گاز را
66
دل بانگ دزدیها کند کش بشنوی فریاد من
از ناله هم غیرت برم، دزدم به دل آواز را
77
تا پاک جان از حد گذشت، افتادگان را بر درت
بر نیم بسمل کشتگان، دستوریی ده باز را
88
سوی تو، ای طاووس جان، دل می پراند این گدا
ز انسان که سوی کبک و بط شاه جهان شهباز را
99
اعظم خلیفه قطب دین آن کو همای همّتش
بالاتر از هفتم فلک دارد محل پرواز را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

