غزل شمارهٔ 14

Toggle stanza 1
بهر شکار آمد برون کژ کرده ابرو ناز را
1

بهر شکار آمد برون کژ کرده ابرو ناز را

صانع خدایی کاین کمان داد آن شکارانداز را

2

او می رود جولان کنان وز بهر دیدن هر زمان

جانها همی آید برون، صد عاشق جانباز را

3

تا کی ز چشم نیکوان بر جان و دل ناوک خورم

ای کاش تیری آمدی این دیده های باز را

4

خلقی به بند کشتنم وین دیده در غمازیم

من بین که بهر خون خود دل می دهم غمّاز را

5

عاشق که می سوزد دلش از طعنه باکش کی بوَد

شمعی که آتش می خورد آتش شمارد گاز را

6

دل بانگ دزدیها کند کش بشنوی فریاد من

از ناله هم غیرت برم، دزدم به دل آواز را

7

تا پاک جان از حد گذشت، افتادگان را بر درت

بر نیم بسمل کشتگان، دستوریی ده باز را

8

سوی تو، ای طاووس جان، دل می پراند این گدا

ز انسان که سوی کبک و بط شاه جهان شهباز را

9

اعظم خلیفه قطب دین آن کو همای همّتش

بالاتر از هفتم فلک دارد محل پرواز را

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور