Toggle stanza 1
چه فرخ ساعتی باشد که یار از در درون آید
1

چه فرخ ساعتی باشد که یار از در درون آید

به گلزار خزان دیده بهار از در درون آید

2

جوانی خاک کردم بر درش، روزی بگفت آن مه

که آن پیر پریشان روزگار از در درون آید

3

بمان، ای گریه، این ساعت، همان لحظه فروریزی

که آن سنگین دل نااستوار از در درون آید

4

در خود بیش ازان می بوسم و شادم بدین سودا

که روزی عاقبت آن شهسوار از در درون آید

5

نوید کشتنم داده ست و من خود کی زیم آن دم

که آن سر مست من دیوانه وار از در درون آید

6

ز من عذری بخواهی، ای رقیب، آن ناپشیمان را

که چون من مرده بودم شرمسار از در درون آید

7

به هجران رفت عمرم، وه که آسان چون رود از دل

کسی کز بعد چندین انتظار از در درون آید

8

غم عشق آمده ست و رخت جانم می نهد بیرون

هنوزم نیست غم، گر غم گسار از در درون آید

9

دلا، بیهوده می سوزی، مپز ما خولیا چندین

که داد آن بخت خسرو را که یار از در درون آید؟

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور