غزل شمارهٔ 1064
شاعر: امیرخسرو دهلوی
Toggle stanza 1به ره جولان که دی سلطان من زد
11
به ره جولان که دی سلطان من زد
سنان در سینه ویران من زد
22
خوشم کاندر پیش می رفتم، اسپش
لگد بر جان بی سامان من زد
33
نکردم ایستادی، گریه، هر چند
دوید و دست در دامان من زد
44
چه گریه است این که دل رست و جگر نیز
به هر خاکی که این باران من زد
55
چراغ وصل من نفروخت، هر چند
که عشق آتش به خان و مان من زد
66
دلم ویران شد و دزد خیالش
درین ویرانه راه جان من زد
77
غلام اوست خسرو، گر کشد زار
نباید طعنه بر سلطان من زد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

