Toggle stanza 1
در ره عشق از بلا آزاد نتوان زیستن
1

در ره عشق از بلا آزاد نتوان زیستن

تا غمش در سینه باشد، شاد نتوان زیستن

2

دشمنی چون عشق در بنیاد دل افشرده پای

بر امید صبر بی بنیاد نتوان زیستن

3

قوت جان من تویی، چند از صبا بویی و بس

آخر این کس مردن است، از باد نتوان زیستن

4

دل مرا شاهد پرست و ناز آن بدخو بلا

با چنین دل از بلا آزاد نتوان زیستن

5

من به جان مرغ اسیر و خلق گوید صبر کن

ایمن اندر رشته صیاد نتوان زیستن

6

هر کجا گفتار شیرین رخنه در جان افگند

حاضر مردن کم از فرهاد نتوان زیستن

7

گر چه من سختی کشم، آخر جفا را هم حد است

هم تو دانی کاندرین بیداد نتوان زیستن

8

روزگار من پریشان شد ز یاد زلف تو

در چنین ویرانه آباد نتوان زیستن

9

جور کش، خسرو، مزن دم از جفای دوستان

روز و شب با ناله و فریاد نتوان زیستن

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور