Toggle stanza 1
دل گمگشته به بازار خریدن نتوان
1

دل گمگشته به بازار خریدن نتوان

ور دهد لابه، چو تو یار خریدن نتوان

2

عشوه می ده که خریدار به جانم تا آنک

این متاعی ست که بسیار خریدن نتوان

3

مردمی کن قدری، چند درشتی و جفا؟

گل خرد هر که بود، خار خریدن نتوان

4

آه دل نیک نباشد، تو جوانی آخر

جان من، روز و شب آزار خریدن نتوان

5

بی گناهی تلف سوختگان سهل مگیر

زانک جان است به بازار خریدن نتوان

6

جان به سودات نهم، لیک بدین نقد حقیر

ناز آن نرگس بیمار خریدن نتوان

7

ما هلاک و تو به درویش نبینی، چه کنم؟

دولت و بخت به بازار خریدن نتوان

8

خسروا، زر به میان آر، چه جای سخن است

بر چون سیم به گفتار خریدن نتوان

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور