غزل شمارهٔ 1090

Toggle stanza 1
ای ترا در زیر هر لب شکرستانی دگر
1

ای ترا در زیر هر لب شکرستانی دگر

جز لبت ما را نمک ندهد نمکدانی دگر

2

من غم دل گویم و تو همچنان مشغول ناز

تو به شهری دیگر و من در بیابانی دگر

3

من به تو حیران، تو می گویی که پیمان تازه کن

بار اول عمر و آنگه عهد و پیمانی دگر

4

وه که چندان جان محنت کش مرا سوزی، بسوز

خانه خالی کن که آدم باز مهمانی دگر

5

من در ین سودا ز جان خویشتن سیر آمدم

آنکه زو سیری نیاید هست او جانی دگر

6

زان لب چون آب حیوان کشته شد شهری تمام

ای خضر، بنما، اگر هست آب حیوانی دگر

7

بر دل من غارت کافر میارید، ای بتان

زانکه بود این کافرستان را مسلمانی دگر

8

هر چه ممکن بود کردم چاره و درمان خویش

بعد ازین جز جان سپردن نیست درمانی دگر

9

با چنین خونابه دست از چشمها، خسرو، بشوی

زانکه این خانه نیارد تاب بارانی دگر

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور