Toggle stanza 1
با رخت شب چراغ نتوان کرد
1

با رخت شب چراغ نتوان کرد

بی رخت سینه داغ نتوان کرد

2

پیش تو آفتاب نتوان جست

روز روشن چراغ نتوان کرد

3

از دو زلفت کمان شده ست تنم

خود کمان از دو زاغ نتوان کرد

4

باز کن لب که از چنان تنگی

میل سوی فراغ نتوان کرد

5

گر ز باغ رخت بری بخورم

نظری هم به باغ نتوان کرد

6

خشم در سر کنی به هر سخنی

با تو زین بیش لاغ نتوان کرد

7

بوی،خسرو،همی کشی به دماغ

بیش ازاین هم دماغ نتوان کرد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور