غزل شمارهٔ 1455

Toggle stanza 1
اگر چه از تو دل خسته و غمین دارم
1

اگر چه از تو دل خسته و غمین دارم

بدین خوشم که بتی چون تو نازنین دارم

2

برای آن که کشم پیش چشم بیمارت

متاع عافیت اینک در آستین دارم

3

به بند زلف تو زنجیر جان خود سازم

دل ستم زده را چند گه براین دارم

4

به وصل تو چه بیارم نمود گستاخی

که شحنه ای چو فراق تو در کمین دارم

5

به ناز بینی و بدخو شدی و هم بد نیست

که دلبری چو تو بدخوی و نازنین دارم

6

مرا اگر چه که بر دست غم فروخته ای

هنوز داغ غلامیت بر جبین دارم

7

اگر چه خسرو روی زمین شدم به سخن

هم از وفا سوی تو روی بر زمین دارم

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور