غزل شمارهٔ 1985
شاعر: امیرخسرو دهلوی
Toggle stanza 1گر حقیقت نشدت واقعه جانی من
11
گر حقیقت نشدت واقعه جانی من
زلف را پرس که از کیست پریشانی من
22
پیش نه آینه آشوب جهانی بنگر
تا بدانی صنما موجب حیرانی من
33
غمزه هایت به فسون در دل من در رفته
تا به تاراج ببردند مسلمانی من
44
دوش در چاه زنخدان تو افتاد دلم
خبری داری از آن یوسف زندانی من
55
شد زمستانی ز دم سرد من آفاقی بخش
میوه ای از چمن وصل زمستانی من
66
گر میسر شودم چون تو پری رخساری
بشود روی زمین ملک سلیمانی من
77
برنگیرم ز خط حکم تو پیشانی خویش
که خداوند به بسته ست به پیشانی من
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

