غزل شمارهٔ 1985

Toggle stanza 1
گر حقیقت نشدت واقعه جانی من
1

گر حقیقت نشدت واقعه جانی من

زلف را پرس که از کیست پریشانی من

2

پیش نه آینه آشوب جهانی بنگر

تا بدانی صنما موجب حیرانی من

3

غمزه هایت به فسون در دل من در رفته

تا به تاراج ببردند مسلمانی من

4

دوش در چاه زنخدان تو افتاد دلم

خبری داری از آن یوسف زندانی من

5

شد زمستانی ز دم سرد من آفاقی بخش

میوه ای از چمن وصل زمستانی من

6

گر میسر شودم چون تو پری رخساری

بشود روی زمین ملک سلیمانی من

7

برنگیرم ز خط حکم تو پیشانی خویش

که خداوند به بسته ست به پیشانی من

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور