Toggle stanza 1
رفت یار و آرزوی او ز جان من نرفت
1

رفت یار و آرزوی او ز جان من نرفت

نقش او از پیش چشم خون فشان من نرفت

2

کی به هجرانش چو جان مستمند من نسوخت

کس به دنبالش به جز اشک روان من نرفت

3

من بدان بودم که پایش گیرم و میرم به دست

چون کنم کوگاه رفتن در میان من نرفت

4

اندران ساعت که از پیش من شوریده بخت

رفت آن بدخو، چرا آن لحظه جان من نرفت

5

دل ز من دزدید و سرتا پای او جستم، نبود

زیر زلفش بود و در آنجا گمان من نرفت

6

آن زمان کان قامت چون تیر بر من می گذشت

وه چرا پیکانی اندر استخوان من نرفت

7

بس که مرغ نامه بر از آه خسرو پر بسوخت

نامه دردم بدان نامهربان من نرفت

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور