Toggle stanza 1
عاقل ندهد عاشق دل سوخته را پند
1

عاقل ندهد عاشق دل سوخته را پند

سلطان ننهد بنده محنت زده را بند

2

ای یار عزیز، انده دوری تو چه دانی؟

من دانم و یعقوب، فراق رخ فرزند

3

عیبم مکن، ای خواجه که در عالم معنی

جهل است خردمندی و دیوانه خردمند

4

تا جان بود، از مهر رخش بر نکنم دل

گر میر نهد بندم و گر پیر دهد پند

5

آن فتنه کدام است که بنیاد جهانی

چون پرده ز رخسار برافگند، برافگند

6

بر من مفشان دست تعنت که به شمشیر

از لعل تو دل بر نکنم، چون مگس از قند

7

در دیده من حسرت رخسار تو تا کی

در سینه من آتش هجران تو تا چند

8

ناچار چو شد بنده فرمان تو خسرو

چون گردن طاعت ننهد پیش خداوند؟

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور