غزل شمارهٔ 1061
شاعر: امیرخسرو دهلوی
Toggle stanza 1شبی گر آن پسر نازنین به ما برسد
11
شبی گر آن پسر نازنین به ما برسد
بود امید که بر درد ما دوا برسد
22
چه گویمش که بلایی ست او به نیکویی
چنان بلای دل، ای کاشکی به ما برسد
33
رود کرشمه کنان در ره و هزار چو من
بمرده باشد هر سو، به خانه تا برسد
44
عمامه کج نهد و بس که پیچ پیچ کند
به هر دل از خم او پیچشی جدا برسد
55
ز بهر خوبان گویند «جان خود بفروش »
هزار بار فروشم، اگر بها برسد
66
بیار زلف دلاویز تا به سینه نهم
دل ز جای برفته مگر به جا برسد
77
جفای برشکنی های تو مرا بشکست
رو مدار که بر خسرو آن جفا برسد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

