غزل شمارهٔ 1061

Toggle stanza 1
شبی گر آن پسر نازنین به ما برسد
1

شبی گر آن پسر نازنین به ما برسد

بود امید که بر درد ما دوا برسد

2

چه گویمش که بلایی ست او به نیکویی

چنان بلای دل، ای کاشکی به ما برسد

3

رود کرشمه کنان در ره و هزار چو من

بمرده باشد هر سو، به خانه تا برسد

4

عمامه کج نهد و بس که پیچ پیچ کند

به هر دل از خم او پیچشی جدا برسد

5

ز بهر خوبان گویند «جان خود بفروش »

هزار بار فروشم، اگر بها برسد

6

بیار زلف دلاویز تا به سینه نهم

دل ز جای برفته مگر به جا برسد

7

جفای برشکنی های تو مرا بشکست

رو مدار که بر خسرو آن جفا برسد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور