غزل شمارهٔ 433

Toggle stanza 1
ز عارض، طره بالا کن که کار خلق در هم شد
1

ز عارض، طره بالا کن که کار خلق در هم شد

علم برکش که بر خوبانت سلطانی مسلم شد

2

فگندی برقع از روی و زیعقوبان بشد دیده

گذشتی بر سر بازار و حسن یوسفان کم شد

3

دلم می خواستی پاره، عفاک الله چنان دیدی

مرا می خواستی رسوا، بحمدالله که آن هم شد

4

که داند خاک من دور از سر کویت کجا افتد؟

خوش آن سرها که راه تو خاک نعل ادهم شد

5

ترا دادم دل و تن خال را و جان دو چشمت را

من و عشقت کنون، کز سوی خویشم سینه بیغم شد

6

گریبان گیری، ای زاهد، چه فرمایی رقیبان را؟

کز و در عهد حسنش دامن صحبت فراهم شد

7

برون افتاد چون نامحرمان از پرده دل جان

از آنگه کاندرین پرده خیال دوست محرم شد

8

عنانش گیر و مگذار، ای رقیب، از خانه بیرونش

که از دمهای سرد عاشقان در تاب و در هم شد

9

زبان گر تیشه فرهاد گردد پندگویان را

چه غم، چون در دل خسرو بنای دوست محکم شد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور