غزل شمارهٔ 432

Toggle stanza 1
سخن می گفتم از لبهاش در کامم زبان گم شد
1

سخن می گفتم از لبهاش در کامم زبان گم شد

گرفتم ناگهان نامش حدیثم در دهان گم شد

2

دل گم گشته را در هر خم زلفش همی جستم

که ناگه چشم بد خویش سوی جان رفت و جان گم شد

3

ندانم دی کی آمد، کی ز پیشم رفت، کان ساعت

هنوز او بود پیش من که هوشم پیش ازان گم شد

4

نهادند اهل طاعت دست پای زهد را، لیکن

چو دیدند آن کرشمه، دست و پای همگنان گم شد

5

چه جای طعنه، گر از خانه نارم یاد در کویی

که در هر ذره خاکش هزاران خان و مان گم شد

6

من اندر عشق خواهم مرد، کی جان می برد هر کس

ازان وادی که در وی صد هزاران کاروان گم شد

7

در مقصود بر عشاق مسکین باز کی گردد

چو در خاک در خوبان کلید بخت شان گم شد

8

قدم تا کی دریغ آخر کنون از حال مسکینان

که عاشق خاک گشت و جانش اندر خاکدان گم شد

9

مرا گویند، بدگویان جهان خور، غم مخور چندین

چو خسرو گم شد اندر خود، حساب آن جهان گم شد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور