غزل شمارهٔ 332
Toggle stanza 1بیا بیا که مرا طاقت جدایی نیست
11
بیا بیا که مرا طاقت جدایی نیست
رها مکن که دلم را ز غم رهایی نیست
22
دلم ببردی و گر سر جدا کنی ز تنم
به جان تو که دلم را سر جدایی نیست
33
بریز جرعه که هنگامه غمت گرم است
بگیر باده که هنگام پارسایی نیست
44
اگر ربوده به زلف تو شد دلم چه عجب
چو کار زلف تو، الا که دلربایی نیست
55
بر آب دیده روانی تو همی خواهم
اگر چه آب مرا بر درت روایی نیست
66
مرا بپرسی کاخر مرا ز تو غم نیست
اگر نیایی هست و اگر بیایی نیست
77
به بنده خسرو بوسی بده مکن حکمت
که بنده نیز حکیم است، اگر سنایی نیست
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
طریقِ مردمِ سنجیده خودستایی نیست
که کارِ آتشِ یاقوت ژاژخایی نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1818
ز بس که طاعت خلق جهان خدایی نیست
قضا کنند نمازی که آن ریایی نیست!
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1819
میان خوی تو و رحم آشنایی نیست
وگرنه بوسه و لب را ز هم جدایی نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1820
ز دام سوختگان عشق را رهایی نیست
ز لفظ، معنی بیگانه را جدایی نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1821
منم که از غم محرومیم جدایی نیست
میانه ی من و امید، آشنایی نیست
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 148

