Toggle stanza 1
دل صد پاره که صد جا گرهش بر بستم
1

دل صد پاره که صد جا گرهش بر بستم

نقد عشقی است که در هر گرهی در بستم

2

جز به خون جگر این چشم گهی بسته نشد

حاصل این بود که من از دل خود بربستم

3

دلم از خوی بد خویش به زنجیر افتاد

تهمت بیهده بر زلف معنبر بستم

4

دل من بسته زلفی شد و نگشاید باز

که گشاید که هم از خون گرهش در بستم!

5

زی خرابات، شدم گفت سبوکش، میزن

سر به دیوار که من میکده را در بستم

6

من که پا تابه همت کنم از اطلس چرخ

افسر جم نگر این ژنده که بر سر بستم

7

خسروا، عشق در آمد به دلم، مژده ترا

که به دم شهپر جبریل منور بستم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور