غزل شمارهٔ 1824

Toggle stanza 1
زینسان که از هر موی خود زنجیر صد دل می کنی
1

زینسان که از هر موی خود زنجیر صد دل می کنی

مردن هم از گیسوی خود بر خلق مشکل می کنی

2

هم جان و تن مأوای تو، هم دیده و دل جای تو

ای از تو ویران خانه ها هر جا که منزل می کنی

3

بیرون میا در آفتاب، آزرده می‌گردد تنت

یا روی خود با روی او نسخه مقابل می کنی

4

دلها بری و خون کنی، ای ظالم، آخر رحمتی

آن دل که خواهی کرد خون بهر چه حاصل می کنی

5

با خار و خس خاک رهش کردم به دیده، گفت چون

می نایم از ننگ اندرون، خانه چه کهگل می کنی

6

بر من چه غمزه می زنی، کآمد به لب جانم ز غم

این جان یک دم مانده را بهر چه بسمل می کنی؟

7

ای پندگو، گر شد فزون از خوردن خون جگر

چون من نخواهم زیستن دانم چه بر دل می کنی

8

خاک ره خود می کنی آلوده از خون کسان

چون حق چشم ماست این، بهر چه بسمل می کنی؟

9

خسرو که در چاه زنخ اندازی و برناریش

جادوست، پس او را نگر، در چاه بابل می کنی؟

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور