Toggle stanza 1
گیرم که نیست پرسش آزادگان فنت
1

گیرم که نیست پرسش آزادگان فنت

کم زانکه گاه آگهیی باشد از منت

2

خورشیدوار یک نظری کن که بر درند

سرگشته صد هزار چو ذرات روزنت

3

ترکی و بهر رزم زره نیست حاجتت

بس باشد آب دیده عشاق جوشنت

4

تو دانی و کسان، بحلت باد خون من

باری ز بار من بود آزاد گردنت

5

افتادگان که بر سر کویت شدند خاک

دامن کشان مرو که نگیرند دامنت

6

تو آفتاب حسنی و من در شب فراق

وین تیره روزیم شده چون روز روشنت

7

مردم ازین هوس که چو جان در برت کشم

کز جانست زنده هر کس و جان من از تنت

8

پیکان درون دل مکن، ای پندگو، زیان

نی خار پاست اینکه برآید به سوزنت

9

بهر خدای چهره ز نامحرمان بپوش

خسرو بس است بلبل نالان به گلشنت

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور