غزل شمارهٔ 746
Toggle stanza 1هرکسی روز وداع از پی محمل میشد
11
هرکسی روز وداع از پی محمل میشد
تو مپندار که آن دلبرم از دل میشد
22
هیچ منزل نشود قافله از آب جدا
زان که پیش از همه سیلاب به منزل میشد
33
گفتم، از محمل آن جان جهان برگردم
پایم از خون دل سوخته در گل میشد
44
ساربان خیمه به صحرا زد و اینم عجب است
که قیامت نشد آن روز که محمل میشد
55
راستی هر که در آن شکل و شمایل میدید
همچو من فتنه در آن شکل و شمایل میشد
66
پند عاقل نکند سود که در بند فراق
دل دیوانه ندیدیم که عاقل میشد
77
بگذر از خویش که بیطبع مسالک، خسرو
هیچ سالک نشنیدیم که واصل میشد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

