غزل شمارهٔ 1640
شاعر: امیرخسرو دهلوی
وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قافیہ: اییستکهگفتننتوان
صنف: غزل
Toggle stanza 1در سرم باز هوایی ست که گفتن نتوان
11
در سرم باز هوایی ست که گفتن نتوان
مهر خورشید لقایی ست که گفتن نتوان
22
غم بالاش مرا کشت، نمی یارم گفت
راستی را چه بلایی ست که گفتن نتوان
33
هر نفس دم چو نی از پرده عشاق زدن
کار بی برگ و نوایی ست که گفتن نتوان
44
تا بدیدم خم ابروی هلال آسایش
قدم انگشت نمایی ست که گفتن نتوان
55
مهربانی که ندارد سر سودای کسی
در سر بی سر و پایی ست که گفتن نتوان
66
خسروا، داد ازین می که به مهرش بکشم
کین می ناب ز جایی ست که گفتن نتوان
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

