غزل شمارهٔ 403
شاعر: امیرخسرو دهلوی
Toggle stanza 1به خود مبین که چو روی من آفتابی هست
11
به خود مبین که چو روی من آفتابی هست
به من نگر که چو من در جهانی خرابی هست؟
22
ز روشنی رخ تو گر به صد نقاب رود
کسی نداند بر روی تو نقابی هست
33
دلم ز ناوک چشمت هزار روزن شد
ز صورت تو به هر روزن آفتابی هست
44
شب من از چه سبب تیره تر بود هر روز
چو از رخ تو به هر خانه آفتابی هست
55
مهت به عقرب و اینک رهی به عزم سفر
ولی خوشم که دران عقرب انقلابی هست
66
خط تو فتوی نوشت این چنین و فتوی را
جز آنکه گفتم من با تواش جوابی هست
77
پریر بر سر بامش بدیدم و گفتم
هنوز بر سر بام من آفتابی هست
88
لب تو در دلم آمد بپرس هم زان لب
که پر نمک تر ازان هیچ دلی کبابی هست؟
99
ازین هوس که نشانی بباید از دهنت
وجود را به عدم هر زمان شتابی هست
1010
بر آب دیده خسرو همه جهان بگریست
تبارک الله در دیده تو آبی هست
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

