غزل شمارهٔ 1175

Toggle stanza 1
دیدم چو آفتابی در سایه کلاهش
1

دیدم چو آفتابی در سایه کلاهش

سایه گرفته مه را زان طره سیاهش

2

از بس که در کلاهش بر دوختم دو دیده

بادامه ای نشاندم بر پسته کلاهش

3

او چشم داشت بر من، من زلف او گرفتم

تا بو که زنده مانم زان غمزه در پناهش

4

دل رفت و در زنخدانش آواز دادم او را

گفت اینکم معلق در نیمه راه چاهش

5

بنوشت عارضش خط از بهره عرض خوبی

آنکه به گرد عارض صف می کشد سپاهش

6

من چشم می نیارم کز وی نگاه دارم

یارب مگر تو داری از چشم من نگاهش!

7

کرد آن گنه که خسرو بخشیده خواست بوسی

بخشید نیست، جانا، گر هست این گناهش

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور