غزل شمارهٔ 987
Toggle stanza 1دیده در خون سزای می بیند
11
دیده در خون سزای می بیند
کان خط مشکسای می بیند
22
می رود مست و می بمیرد خلق
کان رخ جانفزای می بیند
33
پای بر دیده می نهد وز شرم
دیده بر پشت پای می بیند
44
گر چه فریاد می کند، سلطان
کی به سوی گدای می بیند
55
کور بادا رقیب کت هر روز
در میان سرای می بیند
66
می کند بر دلم کرشمه بسی
ناز را نیز جای می بیند
77
جور رویت به هر که می گویم
روی آن دلربای می بیند
88
دل که نشنید پند و عاشق شد
اینک اینک سزای می بیند
99
دیده من چهاست، اینکه دلم
از چو تو خودنمای می بیند
1010
از جفا سوی من نمی بینی
مکن آخر خدای می بیند
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

