Toggle stanza 1
نبودی آن که منت دلنواز می گفتم
1

نبودی آن که منت دلنواز می گفتم

چرا ز ساده دلی با تو راز می گفتم؟

2

همه حکایت ناز تو گفتمی، زین پیش

کنون بلای من است آن که ناز می گفتم

3

دلا، بسوختی و تلخ می نمود ترا

من ار ز پند حدیثیت باز می گفتم

4

خوش آن شبی که به روی تو باده می خوردم

به آب دیده همه شب نیاز می گفتم

5

عظیم درد سر آورد نازنین مرا

که من فسانه به غایت دراز می گفتم

6

دلش گر از سخن من گرفت، بر حق بود

که دردهای دل جانگداز می گفتم

7

هر آن سخن که ازو یاد بود، شب تا روز

تمام می شد و هر بار باز می گفتم

8

خیال خنده نمی سوخت جان خسرو و من

دعای آن لب کهتر نواز می گفتم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور