غزل شمارهٔ 1486

Toggle stanza 1
بحل کن آن همه خونها که در غمت خوردم
1

بحل کن آن همه خونها که در غمت خوردم

که عمری از دل و جان شکر این کرم کردم

2

حدیث وصل نگویم که گفته شد روزی

ز بخت بد چه لگدها که بر جگر خوردم

3

بمردم و ندهم درد خود برون، زیراک

کجاست دل که شناسد حلاوت دردم

4

چنان خوش است جفایت که گر تو تیر زنی

قبول اگر نکنم من به دیده، نامردم

5

چه کارم آید، اگر خاک کوی تو نشود؟

تنی که از پی این سالهاش پروردم

6

شبی که گرد سر کوی تو توانم گشت

به عشق گرد سر خود هزار می گردم

7

به کوی تو چو شوم خاک، نیست غم به جز آنک

صبا ز کوی تو سوی دگر برد گردم

8

گریست خون به جفای تو، خسروا، صد شکر

که سرخ کرد به گاه وفا رخ زردم

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور