Toggle stanza 1
چو بگشایی لب شکر شکن را
1

چو بگشایی لب شکر شکن را

لبا لب در شکرگیری سخن را

2

لبت گوید دلیری کن به بوسی

مرا زهره نباشد، صد چو من را

3

به دل آتش زدی و می دمی دم

بخواهی سوخت جان ممتحن را

4

شدی در بوستان روزی به گل گشت

نمودی روی خوبان چمن را

5

دو دیده نیست نرگس را که بیند

از آن گه باز روی یاسمن را

6

دلی از سنگ نبود چون دل تو

بت سنگین یغما و ختن را

7

دل خسرو شکستی آه، گرمن

کنم آگاه شاه بت شکن را

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور