غزل شمارهٔ 11
Toggle stanza 1چو بگشایی لب شکر شکن را
11
چو بگشایی لب شکر شکن را
لبا لب در شکرگیری سخن را
22
لبت گوید دلیری کن به بوسی
مرا زهره نباشد، صد چو من را
33
به دل آتش زدی و می دمی دم
بخواهی سوخت جان ممتحن را
44
شدی در بوستان روزی به گل گشت
نمودی روی خوبان چمن را
55
دو دیده نیست نرگس را که بیند
از آن گه باز روی یاسمن را
66
دلی از سنگ نبود چون دل تو
بت سنگین یغما و ختن را
77
دل خسرو شکستی آه، گرمن
کنم آگاه شاه بت شکن را
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

