غزل شمارهٔ 1035
Toggle stanza 1آن مست ناز جان جهان که می رود
11
آن مست ناز جان جهان که می رود
وان گل به دست سرو روان که می رود
22
بنگر که با دلی که کشانی همی برد
تا بهر خاطر نگران که می رود
33
زین سوی منگرید که کشته از آن کیست؟
زان سو نگه کنید که جان که می رود
44
جانا، دلم مبین که چو چاوش در فغانست
این بین که در رکاب و عنان که می رود
55
دی جان همی سپردم و او بود بر سرم
امروز یاد تاج سران که می رود
66
از خواب جسته ای که مرا بوسه زد کسی
باری نه جایز است گمان که می رود
77
دور از دهان من لب تست آنک شکر است
بنگر که این شکر به دهان که می رود
88
گفتی که بنده شو، بکنم من هزار شکر
دانم که این سخن به زبان که می رود
99
گفتی که من جفا نکنم، گر نمی کنی
هر روز پیش شاه فغان که می رود
1010
خسرو که می کشد ز تو دامن، به حیرتم
کز بهر زیستن به امان که می رود
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

