Toggle stanza 1
بنازم آن سوار نازنین را
1

بنازم آن سوار نازنین را

که برد از کف عنان عقل و دین را

2

اگر سلطان جمالش را ببیند

کند تسلیم او تاج و نگین را

3

چو نتوانم که بوسم نعل رخشش

به هر جا بگذرد بوسم زمین را

4

مراآن لطف ساعد گشت نی تیغ

چو برزد بهر قتلم آستین را

5

برآرد صوفی انگشت شهادت

چو بیند آن لب چون انگبین را

6

ز چین زلف چون بنمایدم روی

به یاد آرم نگارستان چین را

7

چو جامی جز رخش را سجده آرد

بشوید از خوی خجلت جبین را

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور