غزل شمارهٔ 72
شاعر: جامی
Toggle stanza 1جانم از عشق تو در ورطه بیم افتاده ست
11
جانم از عشق تو در ورطه بیم افتاده ست
دلم از تیغ فراق تو دونیم افتاده ست
22
جیب گل نافه چین شد به گلستان گویی
دامن زلف تو در دست نسیم افتاده ست
33
حاصل خویش بجز رنج سفر هیچ ندید
هر مسافر که بر این در نه مقیم افتاده ست
44
شاهد ملک چه بینی که کند زیور گوش
زان در اشک که از چشم یتیم افتاده ست
55
وجه خود در ره می نه که نباشد غم دزد
هر که را کیسه تهی از زر و سیم افتاده ست
66
می خورد صوفی پرخوار پی هضم طعام
با همه جهل ببینش چه حکیم افتاده ست
77
نکشد جز به می و ساقی مطبوع و سماع
طبع جامی که ز آفات سلیم افتاده ست
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

