غزل شمارهٔ 335
Toggle stanza 1به دل دردی عجب دارم نمیدانم که چون گریم
11
به دل دردی عجب دارم نمیدانم که چون گریم
دلا خون شو که تا بر درد خود یک لحظه خون گریم
22
کند تدبیر عقل ذوفنون تا سازدم خندان
من دیوانه از تدبیر عقل ذوفنون گریم
33
تنم پر زخم کاری سینه ام پر داغ بی یاری
گهی بر زخم بیرون گاه بر داغ درون گریم
44
مرا تمکین عالی گوهری دارد چنین گریان
بهانه می کنم کز گردش گردون دون گریم
55
شود زنجیر بر زنجیر موج سیل اشک من
چو در زندان محنت پا به زنجیر جنون گریم
66
چو ماتم دیدگان بینم درین جانکاه درد خود
فزایم گریه هر یک را و از هریک فزون گریم
77
مگو جامی که تسکین ده به افسون گریه خود را
که من از عشوه جادووشان پرفسون گریم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

