Toggle stanza 1
چاره عشق تو صبر است ندانم چه کنم
1

چاره عشق تو صبر است ندانم چه کنم

گر توانم بکنم ور نتوانم چه کنم

2

کار من بی رخ تو غیر شکیبایی نیست

گر معذالله ازین کار بمانم چه کنم

3

عشق مستولی و از من تو چنین مستغنی

قصه مشکل خود پیش که خوانم چه کنم

4

چند گویی که مرا نام مبر پیش کسان

غیر نام تو نیاید به زبانم چه کنم

5

بی تو دل خون بود و دیده پرخون گریان

اگر از دیده و دل خون نفشانم چه کنم

6

شد پر از خون دل من غنچه صفت بی رخ تو

جامه بر خویش چو گل گر ندرانم چه کنم

7

گفتیم مردگی خود مطلب جامی بیش

بی تو از زندگی خویش بجانم چه کنم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور