Toggle stanza 1
نه صبر آنکه از خاک سر آن کوی برخیزم
1

نه صبر آنکه از خاک سر آن کوی برخیزم

نه روی آنکه بنشینم سگش را آبرو ریزم

2

چنان در مهر آن خورشید خو کردم به تنهایی

که گر دستم دهد از سایه خود نیز بگریزم

3

هوس دارم که ریزد خون من امروز تا فردا

بهانه سازم آن را دست در دامانش آویزم

4

علاج خویش پرسیدم طبیب عشق را روزی

ز فکر عقبی و سودای دنیی داد پرهیزم

5

نمی خواهم ز غیرش در جهان دیار ازان هر دم

ز سیلاب مژه چون نوح طوفانی برانگیزم

6

چو فرهادم ازان بر سینه باشد کوه درد و غم

کزان شیرین دهان نبود میسر غنچه پرویزم

7

مگویید ای نکوخواهان کزان بدخو ببر جامی

معاذالله اگر از وی ببرم با که آمیزم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور