غزل شمارهٔ 372
Toggle stanza 1چشمم از گریه چو در ورطه خون میافتد
11
چشمم از گریه چو در ورطه خون میافتد
راز پنهان دل از پرده برون میافتد
22
به ختم آن زلف نگون است و مرا در ره عشق
هرچه میافتد ازین بخت نگون میافتد
33
بیتو گم شد اثرم وز غم تو در عجبم
که به سر وقت من گمشده چون میافتد
44
گذر دیده شد آغشته به خون دل ازان
پارههای جگر آلوده به خون میافتد
55
خلق گویند بکن صبر و لب از آه ببند
چون کنم صبر که آتش به درون میافتد
66
شعله آه من این سان که ز گردون گذرد
عرش را دم به دم آتش به ستون میافتد
77
جامی این نوع که سررشته تدبیر گسست
آخرالامر به زنجیر جنون میافتد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

