Toggle stanza 1
تو را هرگز گذر بر جانب گلشن نمی‌افتد
1

تو را هرگز گذر بر جانب گلشن نمی‌افتد

که از شوق تو گل را چاک در دامن نمی‌افتد

2

سرم دور از درت باری ست بر گردن اگر تیغت

نیاید در میان این بارم از گردن نمی‌افتد

3

چنین کز سینه برق آه تا گردون رود شب‌ها

عجب دارم که مه را شعله بر خرمن نمی‌افتد

4

چه حاصل گر مرا از زخم پیکان سینه روزن شد

چو هرگز پرتوی زان مه بر این روزن نمی‌افتد

5

چنان مست می ناز است آن ترک جفاپیشه

که صد ره می‌کنم افغان به حال من نمی‌افتد

6

به لب نه جام پس دردِهْ که عیشم می‌شود تیره

اگر عکسی ز لعلت در می روشن نمی‌افتد

7

به آهو نسبت آن نرگس جادو مکن جامی

که آهو این چنین خونریز و مردافکن نمی‌افتد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور