غزل شمارهٔ 734

Toggle stanza 1
دل چشمه چشمه شد ز خدنگ تو و کنون
1

دل چشمه چشمه شد ز خدنگ تو و کنون

آید به راه دیده ز هر چشمه جوی خون

2

خواهم که لب به آه گشایم گهی ولی

ترسم کشد زبانه برون آتش درون

3

می گویم از وصال تو با خود فسانه ها

درد فراق را به همین می کنم فسون

4

هر لحظه دل به فن دگر می بری ز خلق

در دلبری نبوده کسی چون تو ذوفنون

5

دل را به جرم عشق ملامت چه فایده

کش بخت تیره گشت بدین شیوه رهنمون

6

هر دم مکن فسون که روزی رسی به وصل

کین آرزو ز حوصله ما بود برون

7

در حق جامی آنچه توان می کن از جفا

مشکل که عاشق دگر افتد چنین زبون

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور