غزل شمارهٔ 17
شاعر: جامی
Toggle stanza 1جز شمع کافوری مخوان آن سرو سیم اندام را
جز شمع کافوری مخوان آن سرو سیم اندام را
کز تن چو پیراهن کشد روشن کند حمام را
گیسوی مشکین بر تنش گویی نهاده باغبان
بهر شکار بلبلان بر خرمن گل دام را
نبود شب مهمانیش حاجت به شمع افروختن
کز رخ فروغ صبحدم بخشد نماز شام را
از عام دین و دل برد وز خاص زهد و معرفت
گسترده دامی خط او تاراج خاص و عام را
طوق سیه بختی شده در گردن جان لازمم
تا گرد رویش دیده ام آن خط عنبر فام را
آرام جانم می برد رفتار تو کو یک زمان
بنشین و آرامی بده این جان بی آرام را
گفتار جامی را نشان وصف جمالش پس چه غم
گر راوی شعرش کند محو از تخلص نام را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
بهر تو خلقی می کشد آخر من بدنام را
بس می نپایم، چون کنم وه این دل خودکام را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 67
امشب سبکتر میزنند این طبل بیهنگام را
یا وقت بیداری غلط بودَست مرغ بام را
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 14
برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرقفام را
بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 15
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

