Toggle stanza 1
به سوی خویش مرا رخصت گذر ندهی
1

به سوی خویش مرا رخصت گذر ندهی

وگر به خود گذرم فرصت نظر ندهی

2

خوشم بدین که به دریوزه بر درت گذرم

مراد خاطر من گر دهی و گر ندهی

3

بهای بوسه نهی نقد جان چه خوش باشد

کزین معامله با دیگران خبر ندهی

4

گهی که بخش کنی غم خدا جزات دهاد

اگر نصیب من از جمله بیشتر ندهی

5

مباد کس که به خواب آیدت ازان ناله

که شب ز ناله من تن به خواب درندهی

6

به قد تو نخل تر و تازه ای و لب رطب است

عجبتر آنکه به ما غیر خار بر ندهی

7

مزاج یار لطیف است جامی آن بهتر

که لب ز نطق ببندی و درد سر ندهی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور