غزل شمارهٔ 472
Toggle stanza 1گویی که منم یار تو ای جان و نباشی
11
گویی که منم یار تو ای جان و نباشی
وز یاری اغیار پشیمان و نباشی
22
بیچاره من آن دم که ز گل بوی تو آید
بر بوی تو آیم به گلستان و نباشی
33
می میرم ازین غم که چو بینم مهی از دور
در خاطرم افتد که تویی آن و نباشی
44
آیم سوی میدان تو کز سر فکنم گوی
آه ار برسم بر سر میدان و نباشی
55
درخواب شوم پیش تو گریان و بسوزم
چون باز کنم دیده گریان و نباشی
66
ویران کنیم خانه آباد که باشم
آبادی این خانه ویران و نباشی
77
جامی ز بتان گر لقب کافری آمد
به زانکه شمارند مسلمان و نباشی
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

